تبليغاتX
حالا منم و خیال تو


صدای تو خوش است ، سکوت کن ، بگذار در حسرت کلامت دهان شوم !

 آن وقت با من سخن از " مهر "بگو
+ نوشته شده در  89/04/09ساعت 11:44  توسط غزال  | 

می شکنم !

همراهیم کن تا پاره های خویش را جمع کنم و انسانی تازه بسازم

انسانی که هر روز بشکند تا تو همراهیش کنی....!

+ نوشته شده در  89/04/09ساعت 11:42  توسط غزال  | 

جای پایت را می دوم دنبال

اما شاید تو هم مثل قلب من بیراهه رفته باشی

بی مقصد و بی هیچ جای امن

+ نوشته شده در  89/03/10ساعت 19:16  توسط غزال  | 

آنقدر به تو فکر می کنم که شبیه تو می شوم 


کاش تو کمی " خود شیفته " بودی

+ نوشته شده در  89/02/31ساعت 22:22  توسط غزال  | 


داستان تو تمام می شود روزی

آن که می ماند داستان من است با آدمی که خیال می کرد " واقعی " است!

+ نوشته شده در  89/02/11ساعت 19:36  توسط غزال  | 

این دست های تو

این دست های سرد تو که می شود

که می توانم بگیرم دست

که سرد

که نازک

که خنک می شود زنانه ام از شور مَحرمی!

وسوسه خلق شعری در من می لولاند که با خودم می گویم  : " کاش من یک مرد بودم "

 آن وقت باید می دیدی که می خواستن کرد دست هایت را برید

انداخت پشت شیشه ای و " تبارک الله " خواند برای سردیش

زیباییش

بکریش

                                 برای نوشین(نونی) / 2 اردیبهشت 89 نیمه شب


+ نوشته شده در  89/02/03ساعت 1:53  توسط غزال  | 

بهر آمدنت " بحر " شدم

از قطره های عبور تو میان هوایی که نفس می کشم


                                                                                                          کافه پراگ / اسفند 88

+ نوشته شده در  89/01/07ساعت 21:33  توسط غزال  | 

خورشید می گیرد

عکاس ها با سه پایه های خویش تپه ها را فتح می کنند

و من با دو چشم غیر مسلح  به تو خیره می شوم

این جا همان جلجتا ست که من آغاز شده ام

که با نگاه تو آب شده ام

خورشید می گیرد

و عکاس ها دوان دوان او را ثبت می کنند

و من باز هم به تو خیره می شوم

ماه کنار می رود  از روی خورشید

آنطور که تو از برابر من

روی تپه ها هیچ عکاسی ، تنهایی مرا  ، بدون تو  را ،

عکس نمی گیرد................


+ نوشته شده در  88/10/23ساعت 16:47  توسط غزال  | 

خانه ما حیاط داشت

حیاط خانه مان درخت داشت

درختها ی حیاط خانه مان خرمالو می داد

خرمالوهای درخت حیاط خانه مان را گنجشک ها خوردند

در زمستانی که بهار باشد منتظر هیچ آدم برفی نباید بود

خانه ما حیاط داشت

درخت داشت

خرمالو داشت

و آنقدر زمستان ما بهاری بود که " درخت حیاط خانه ما خشک شد"

+ نوشته شده در  88/10/22ساعت 0:15  توسط غزال  | 

وقتی که آفتاب می زند 

وقتی که برف روی گل یخ آب می شود

وقتی درخت جوانه می زند

"زندگی " در رگ هایم زوق زوق می کند

بعد می مانم با این همه شور چه کار کنم
 
می دوم به باغچه و اول گل می کارم

بعد باز هم از شور سر شار می شوم

 می دوم با نخهای رنگی گوشواره می سازم برای عروسکم

بعد باز هم این " زندگی " با همه ناتوانی من مثل فواره از چشم هایم می گذرد

بعد با خودم می گویم : بی خیال طناب های سپید و کلفت که گذاشته ام روی ایوان برای امروز

بیخیال سقف و میخ پهن محکم. و آرام و با نجوا می گویم : " سلام زندگی .سلام گل یخ "


+ نوشته شده در  88/10/10ساعت 1:7  توسط غزال  | 

این که به خونش کشیدی روزی وطنم بود

این که به خاکش کشیدی روزی ایران من بود

جنازه برادرم را

جنازه خواهرم را

ربوده ای و من در خودم خفه می نالم

دشوار گریه می کنم

این که به خفقانش کشیده ای روزی وطنم بود

تو که نمی دانی

اما من می دانم روزی " وطنم را از تو می گیرم پس ...............

+ نوشته شده در  88/10/07ساعت 12:7  توسط غزال  | 

آقای عیسی مسیح! تولدتون مبارک!


امیدوارم که دو هزار و اندی  سال دیگر هم زنده باشید

اما اگر راستش را بخواهید امسال از تولد شما خوشحال نمی شوم

چون در سرزمین من اتفاق هایی افتاد که شما دوستش نداشتید.

در سرزمین من خون هایی ریخته شد که کسی حواسش نبود در کتاب های درسی اش از " صلح مسیحایی"

چیزی خوانده بوده

در سرزمین من دوستانم را زندانی کردند و بعضی ها راست راست در خیابان با باتوم راه می رفتند

در سرزمین من در روز روشن دزدی شد

آقای عیسی مسیح !

امسال در شب تولد شما در سرزمین من برای " امام حسین " خود را به کوچه ها

ریختند و دم از " مظلومیت ظالم " زدند

آقای عیسی مسیح تولدتون امسال اصلا مبارک نیست

سرزمین مرا " خون " و " ظلم " فرا گرفته است ................

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت 9:49  توسط غزال  |