همراهیم کن تا پاره های خویش را جمع کنم و انسانی تازه بسازم
انسانی که هر روز بشکند تا تو همراهیش کنی....!
اما شاید تو هم مثل قلب من بیراهه رفته باشی
بی مقصد و بی هیچ جای امن
کاش تو کمی " خود شیفته " بودی
داستان تو تمام می شود روزی
آن که می ماند داستان من است با آدمی که خیال می کرد " واقعی " است!
این دست های سرد تو که می شود
که می توانم بگیرم دست
که سرد
که نازک
که خنک می شود زنانه ام از شور مَحرمی!
وسوسه خلق شعری در من می لولاند که با خودم می گویم : " کاش من یک مرد بودم "
آن وقت باید می دیدی که می خواستن کرد دست هایت را برید
انداخت پشت شیشه ای و " تبارک الله " خواند برای سردیش
زیباییش
بکریش
برای نوشین(نونی) / 2 اردیبهشت 89 نیمه شب
از قطره های عبور تو میان هوایی که نفس می کشم
کافه پراگ / اسفند 88
عکاس ها با سه پایه های خویش تپه ها را فتح می کنند
و من با دو چشم غیر مسلح به تو خیره می شوم
این جا همان جلجتا ست که من آغاز شده ام
که با نگاه تو آب شده ام
خورشید می گیرد
و عکاس ها دوان دوان او را ثبت می کنند
و من باز هم به تو خیره می شوم
ماه کنار می رود از روی خورشید
آنطور که تو از برابر من
روی تپه ها هیچ عکاسی ، تنهایی مرا ، بدون تو را ،
عکس نمی گیرد................
حیاط خانه مان درخت داشت
درختها ی حیاط خانه مان خرمالو می داد
خرمالوهای درخت حیاط خانه مان را گنجشک ها خوردند
در زمستانی که بهار باشد منتظر هیچ آدم برفی نباید بود
خانه ما حیاط داشت
درخت داشت
خرمالو داشت
و آنقدر زمستان ما بهاری بود که " درخت حیاط خانه ما خشک شد"
این که به خاکش کشیدی روزی ایران من بود
جنازه برادرم را
جنازه خواهرم را
ربوده ای و من در خودم خفه می نالم
دشوار گریه می کنم
این که به خفقانش کشیده ای روزی وطنم بود
تو که نمی دانی
اما من می دانم روزی " وطنم را از تو می گیرم پس ...............
امیدوارم که دو هزار و اندی سال دیگر هم زنده باشید
اما اگر راستش را بخواهید امسال از تولد شما خوشحال نمی شوم
چون در سرزمین من اتفاق هایی افتاد که شما دوستش نداشتید.
در سرزمین من خون هایی ریخته شد که کسی حواسش نبود در کتاب های درسی اش از " صلح مسیحایی"
چیزی خوانده بوده
در سرزمین من دوستانم را زندانی کردند و بعضی ها راست راست در خیابان با باتوم راه می رفتند
در سرزمین من در روز روشن دزدی شد
آقای عیسی مسیح تولدتون امسال اصلا مبارک نیست
سرزمین مرا " خون " و " ظلم " فرا گرفته است ................
می دوم به باغچه و اول گل می کارم
می دوم با نخهای رنگی گوشواره می سازم برای عروسکم
بعد باز هم این " زندگی " با همه ناتوانی من مثل فواره از چشم هایم می گذرد